تلفنم رو خاموش کردم....

الان دو روزی هست که موبایلم رو خاموش کردم. کسی رو ندارم که بهم زنگ بزنه مادرم هم که هر روز خودم از محل کارم بهش زنگ میزنم بهش هم گفتم اگر کاری داشتی زنگ بزن محل کار وقتی نبودم بعد ساعت اداری یعنی تو راه خونه هستم پس نگرانی نداره. نه توی تلگرام دوستی دارم که نگرانم باشه نه حوصله پیام‌های تبلیغاتی و سایت های خبری هر چی کانال بود رو حذف کردم یعنی بعد از این که  تلگرام اومد یکی از بچه های دوران تحصیل شروع کرد همه رو عضو کردن و شماره بقیه رو گرفتن و آوردن تو کانال به اصطلاح بچه‌های فلان دانشگاه. دیگه خسته شده بودم یکی میرفت مهمانی عکس میزاشت منو فلانی یهویی خلاصه مشکلات خاص خودشو داشتن این گروهها منم دیروز دل رو زدم به دریا همه رو پاک کردم و از همشون به قول معروف لفت دادم فقط تلگرام بابام رو نبستم چون کلی عکس و خاطره داخلش بود که برام ارزشمنده و یادآور روزهایی که با پدرم داشتم.

گوشی رو خاموش کردم و قصد هم ندارم دیگه همراهم باشه نهایتش اینه بیرون میخوام جایی زنگ بزنم از تلفن عمومی زنگ میزنم یعنی جایی رو ندارم که زنگ بزنم. هر کسی هم که کارم داشته باشه میتونه ایمیل بزنه اینطوری بهتر  نیست؟ من که فکر میکنم بهتره

نظر شما چیه دوستان؟

امروز (اربعین)...

سلام دوستان عزیزم

امروز که اربعین بود صبح ساعت 11 بیدار شدم!!! مادرم گفت باید بریم خونه خاله که نذری دارن. گفتم باشه مادر بریم ساعت حدود 12 بود که راه افتادیم وقتی رسیدیم دیدم دم در خونه خاله مردم جمع شدن خلاصه هر چند دقیقه در باز میشد و مردمی که پشت در بودن غذا میگرفتن و میرفتن. من و مادرم رفتیم تو پارکینگ منم با اقوام سلام‌علیک کردم و بهم مقداری ته دیگ تعارف کردن که اندازه 2 بند انگشت برداشتم که دستشون رو رد نکنم. پخش غذا که تموم شد رفتیم بالا که با چای از ما پذیرایی کردن. حدود ساعت 3 بود همینطوری به مادرم گفتم که بریم سرخاک بابا؟ بلافاصله بدون این که چیزی بگه گفت بریم!!! تعجب کردم چون بعضی وقت‌ها دلش نمیومد به خاطر ترافیک بریم میگفت اذیت میشی ولی امروز بلافاصله قبول کرد. خلاصه با خاله‌ رفتیم تو مسیر بهشت زهرا که چشمتون روز بد نبینه!!! به قدری ترافیک بود که انگار پنجشنبه آخر سال هست. خدا رو شکر قطعه‌ای  که پدرم دفن هستن شماره 66 هست که بلافاصله بعد از این که وارد بهشت زهرا میشی سمت راست. خلاصه دقیقا یک ساعت و نیم طول کشید از خونه خالم تا بهشت زهرا!!! خیلی ترافیک بدی بود. ساعت حدود پنج و ربع بود که از سرخاک پدرم رفتیم به سمت قبر پدر بزرگ و مادربزرگم و شوهر خالم که روبروی قطعه 66 یعنی 70  بود. اونجا هم یک ربع  نشستیم و پنج و نیم راه  افتادیم به سمت خانه خاله که ایشون رو برسونیم که دیدیم همون ترافیکی که موقع اومدن بود دوباره تکرار شد!!! حالا در مسیر برگشت. هیچی دیگه الان تازه نیم ساعت هشت رسیدیم و خسته ولی حسابی سبک شدم. خدا همه پدرها و مادرها رو نگه داره وقتی رسیدم بالای قبر پدرم ناخودآگاه گفتم سلام بابا که بغضم ترکید و شروع کردم گریه کردن. بعد برای این که مادرم راحت باشه گالن آبی که همیشه تو ماشین دارم رو برداشتم و قبرهای اطراف رو میشستم که یک دفعه اقوام یکی از اموات آمد گفت آقا شما ایشون رو میشناسید؟؟؟ گفتم نه خدا رحمتشون کنه من هر موقع میام سرخاک پدرم قبر همسایه‌هاشون رو هم میشورم. گفت خدا  پدرتون رو بیامرزه منم متقابلا تشکر کردم. بعد رفتم روی یکی از قبرها نشستم و یک عدد سیب که بهم تعارف کرده بودن رو خوردم. خیلی حس خوبیه بهشت زهرا رفتن یعنی میتونی هر چی که دل تنگت میخواد بگی همشون هم گوش میدن و هیچ کسی هم امر و نهی نمیکنه یا قضاوتت نمیکنه بعد وقتی آسمون رو نگاه میکنی با خودت میگی جسمشون این زیر خاک هست و روحشون اون بالا تو آسمون. بعد با خودت میگی خوب من این وسط چیکاره هستم؟؟؟ 

خلاصه بگم کلی سبک میشی. مادرم بنده خدا وقتی سوار ماشین شد کلی تشکر کرد ازم گفتم مادر من بابای منم هست گفت باشه ولی روز تعطیل بود دوست  داشتی استراحت کنی گفتم مادر این حرف نزن بابا طلبیده بود امروز بیاییم. خیلی حال خوبی داشتم. 

 

چندروزی بود چیزی نمی‌نوشتم چون مطلب خاصی نبود فقط خونه و محل کار ولی امروز روز متفاوتی برام بود. ممنون که مطلبم رو خوندید.

 

شب همگی خوش

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود

چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم

بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود

چون ابر سبک بالان  می باری و می بارم

من دردِ محبت را هرگز به تو نسپردم

این عقده ی دیرین را میدانی و می دانم

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی

این قصه ی غمگین را میخوانی و می خوانم

من آن موجم که آرامش ندارم....

من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گزارم


نمیمانم به یکجا . بی قرارم


سفر یعنی من و گستاخی من


همیشه رفتن و هرگز نماندن


هزاران ساحل و نادیده دیدن


به پرسشهای بی پاسخ رسیدن


من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی . حصار بی حصارم


ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست


همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست


صدای زنده بودن در خروشم


به ساحل چون میآیم . خموشم


به هنگامی که دنیا فکر ما نیست


برای مرگ هم در خانه جا نیست


اگر خاموش بشینم روا نیست


دل از دریا بریدن کار ما نیست


من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی . حصار بی حصارم


ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست


همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست


من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گزارم


نمیمانم به یکجا . بی قرارم

بچه که بودیم.....

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،

حالا که بزرگیم چه دلهای کوچیکی...

کاش دلامون به بزرگی بچگی بود،

کاش برای حرف زدن نیاز به صحبت کردن نداشتیم...کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود.

کاش قلب ها در چهره بود...حالا اگر فریاد هم بزنی کسی نمیفهمه،و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم.

اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!

سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیه که هیچ کس نفهمه!

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست...

ناگفته هایی که گفتنش یک دردر نگفتنش هزار درد دارد.

دنیا رو ببین!

بچه که بودیم بارون همیشه از آسمون میومد،

حالا بارون از چشمامون میاد!

بچه که بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند،

بزرگ که شدیم هیچ کس نمیبینه...

بچه که بودیم توی جمع گریه میکردیم،

بزرگ که شدیم توی خلوت...

بچه که بودیم راحت دلمون نمیشکست،

بزرگ که شدیم خیلی آسون دلمون میشکنه....

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود،

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن بچگی رو داریم...

بچه که بودیم همه رو تا 10 دوست داشتیم،

بزرگ که شدیم بعضی هارو اصلا دوست نداریم ، بعضی هارو کم و بعضی هارو بی نهایت....

بچه که بودیم قضاوت نمیکردیم همه یکسان بودن،

بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه ی دوست داشتنمون تغییر کنه...

کاش هنوزم همه رو به اندازه ی 10 همون بچگی دوست داشتیم...

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم یک ساعت بعد یادمون میرفت،

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها یادمون میمونه و آشتی نمیکینیم...

بچه که بودیم گاهی با یه تکه نخ سرگرم میشدیم،

بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمیکنه....

بچه که بودیم بزرگ ترین آرزومون داشتن یک چیز کوچک بود،

بزرگ که شدیم کوچک ترین آرزو داشتن بزرگترین چیزهاست....

بچه که بودیم درد دلهارو به ناله ای میگفتیم همه میفهمیدن،

بزرگ که شدیم درد دلها رو به صد زبان میگیم هیچکس نمیفهمه....

بچه که بودیم تو بازی هامون همش ادای بزرگ ترهارو در میاوردیم،

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی....

بچه که بودیم بچه بودیم،

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ،دیگه همون بچه هم نیستیم...!

بچه که بودم فکر میکردم که.......

بچه که بودم فکر میکردم که

پدر ها و مادر ها مثل ساعت شنی هستند 

تمام که بشوند 

برشان میگردانی 

از نوع شروع میشوند 

بعد ها فهمیدم 

پدرها و مادرها 

مثل مداد رنگی هستند 

دنیایت را رنگ می کنند و کوچک می شوند 

تا زندگیت را زیبا کنند 

کاش زودتر 

کسی راستش را به من گفته بود 

پدرها و مادر ها 

مثل قند می مانند 

چای زندگی ات را که شیرین بکنند 

خودشان تمام می شوند

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند
بزرگ شدم
دیدم، شنیدم، رفتم، آمدم
و یاد گرفتم
نه...
آدمها نیش میزنند
هر چقدر صمیمی تر،عزیزتر
نیششان سمی تر
یاد گرفتم اعتماد کنم،نیش میخورم
دل ببندم،نیش میخورم
ساده باشم،نیش میخورم
پر احساس باشم نیش میخورم
آدما،سنگدلند
بیرحمند
آرام نزدیکت میشوند
محرمت میشوند
عزیزت
همراهت
عشقت میشوند
تا هستند خوبند،مهربانند
اما کافیست خیال رفتن کنند
و تو نخواهی
ساز بزنند و تو نرقصی
آنوقت بیخ همان گلویی را که بارها بوسیده اند
نیش میزنند
نیشی عمیقُ کشنده
و می روند
و از همان موقع
تا آخر عمرت دردِ بی درمان میشوی
بی سرو سامان میشوی
گلویت ورم میکند
نفس که میکشی تیر میکشد
دستت را رویش که میکشی
تمامش زخم است
نیش است
درد است
"بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند".

آدما آی آدما آدما آی آدما......

آدما آی آدما آدما آی آدما
ببینین زندگی رو چه بی وفاس ببینین
ببینین رفتن گل چه بی صداس
دست رفاقت نمیدین حرف صداقت نمیگین
باز میگیرین بهونه شکوه از این زمونه
کاشکی میشد میگفتین
کاشکی میشد میگفتین حرفای عاشقونه

سرم رو روی شونت میگذاشتم

گل بوسه روی موهات میکاشتم
برات هر لحظه حرف تازه داشتم
برات هر لحظه شعری میسرودم
یکی یکدونه قلب تو بودم
یکی یکدونه قلب تو بودم

برات روزی صدا و ساز بودم
طنین دلکش اواز بودم
میون جمله های عاشقونه
منم اونکه برات همراز بودم
برام از عشق عاشقها میگفتی
از عاشق بودن دلها میگفتی
برام از عشقو احساس خدایی
برام از خوبی دنیا میگفتی

سرم رو روی شونت میگذاشتم

گل بوسه روی موهات میکاشتم
برات هر لحظه حرف تازه داشتم
برات هر لحظه شعری میسرودم
یکی یکدونه قلب تو بودم
یکی یکدونه قلب تو بودم

نمیدونم چرا از من گذشتی
همه پلها رو پشت سر شکستی
نمیدونم پر مرغای عشقو
چرا کنج قفس پاشون شکستی
بیا تا عشقو تو چشمات ببینم
برات هرچی گل سرخه بچینم
بیا زیرو بم فریاد من شو
یکی شو با منو همراز من شو

سرم رو روی شونت میگذاشتم

گل بوسه روی موهات میکاشتم
برات هر لحظه حرف تازه داشتم
برات هر لحظه شعری میسرودم
یکی یکدونه قلب تو بودم
یکی یکدونه قلب تو بودم

از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم

از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی در میابم
عشقی ست که آرزوی همگان است
از کشمکش های دائمی احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی در می یابم، آرزوی باهم بودن است
از جنگ برای آن که فقط جانی به در برم
احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی دریافته ام
چیزی ست که در این بازی نهفته

 

 

خانم مارگوت بیکل /ت: احمدشاملو

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی


خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

... 
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است


بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی


قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز


ورای حد تقریر است شرح آرزومندی


الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور


پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی


جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست


ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی


همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی


دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی


در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است


خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی


به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند


سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

بگو یا رب بگو یارب چه بد گفتم


چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
مرا یارب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم

به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب

بگو یارب چه بد گفتم چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
به جز عشقی که دردش را
به من دادی به من یا رب
چه بخشیدی که رد کردم
فقط در عاشقی یارب
مدد گفتم شدم عاشق
تمنای مدد کردم
به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب

شب مستی اگر یک توبه بشکستم
سحر تکرار توبه صد به صد کردم
به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم

تحمل در عذاب جزر و مد کردم
برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب

گرفتی جامه فضل مرا از من
صبورانه کله را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یکدانه گندم را لگد کردم
مرا یارب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
مرا یارب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
مرا خاموش کن یارب
مرا خاموش کن یارب

وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد......

وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد

تاوقتي كه در وا ميشه، لحظه ديدن مي رسه

هر چي كه جاده ست رو زمين، به سينه من مي رسه

آه...

اي كه تويي همه، كسم

بي تو مي گيره، نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچي مي خوام، مي رسم

به هرچي مي خوام، مي رسم

وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم

گلهاي خواب آلوده رو، واسه كي بيدار بكنم؟

دسته كبوتراي عشق، واسه كي دونه بپاشه؟

مگه تن من مي تونه، بدون تو زنده باشه؟

اي كه تويي همه، كسم

بي تو مي گيره، نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچي مي خوام، مي رسم

به هرچي مي خوام، مي رسم

آه...

عزيزترين سوغاتي غبار پيراهن تو

عمر دوباره منه، ديدن و بوييدن تو

نه من تو رو واسه خودم

نه از سر هوس مي خوام

عمر دوباره ي،مني

تو رو واسه نفس مي خوام

اي كه تويي همه، كسم

بي تو مي گيره، نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچي مي خوام، مي رسم

به هرچي مي خوام، مي رسم

سر به روی شانه هایت مهربانت میگذارم


عقده دل می گشاید گریه بی اختیارم

از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

عشق صدها چهره دارد عشق تو آینه داره
عشق را در چهره آینه دیدن دوست دارم

در خموشی چشم ما را قصه ها گفتگوست
من تو را در جذبه محراب دیدن دوست دارم

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم

بغض سر گردون ابرم
قله آرامشم کن
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

دلم ميخواد به اصفهان برگردم

دلم ميخواد به اصفهان برگردم
بازم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشينم در کنار زاينده رود
بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود ترانه و شعرو سرود

خودم اينجا دلم اونجا همه راز و نيازم اونجا
اي خدا عشق منو يار منو اون گل نازم اونجا
چکنم با کي بگم عقده دل رو پيش کي خالي کنم
دردمو با چه زبون به اينو اون حالي کنم

اسمون گريه کند بر سر جانانه من

اشک ريزان شده دلدار در ان خانه من
از غم دوري او همدم پيمانه شدم
همچو شبگرد غزل خون سوي ميخانه شدم
مست و ديوانه شدم مست و ديوانه شدم
به خدا اين دل من پر از غمه تموم دنيا برام جهنمه
هر چه گويم من از اين سوز دلم
به خدا بازم کمه بازم کمه

چکنم با کي بگم عقده دل رو پيش کي خالي کنم

دردمو با چه زبون به اينو اون حالي کنم
دلم ميخواد به اصفهان برگردم
بازم به اون نصف جهان برگردم

تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلَتم


من اولین قربونی عیدای فطر کعبَتم
می میرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم
هر چی بته به خاطرت کوبوندم و شکوندم
خودمو تو چشم مست تو آتش زدم، سوزوندم
به عشق دیدن گل روی تو اینجا موندم
بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم
خوب اومده مبارکه دور سرت بگردم
اگه به من وفا کنی؛ حاجتمو روا کنی
بین تموم عاشقات، نذر منو ادا کنی
یه کاسه گندم می ریزم تا کفترارو سیر کنم
واست می میرم انقدر تا دلتو اسیر کنم
به پات می شینم شب و روز، تا با تو عمرو پیر کنم
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم
خوب اومده مبارکه دور سرت بگردم
اگه به من وفا کنی؛ حاجتمو روا کنی
بین تموم عاشقات، نذر منو ادا کنی
یه کاسه گندم می ریزم تا کفترارو سیر کنم
واست می میرم انقدر تا دلتو اسیر کنم
به پات می شینم شب و روز، تا با تو عمرو پیر کنم
تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلَتم
من اولین قربونی عیدای فطر کعبَتم
می میرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

یارب مرا یاری بده ......

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم، زجرش دهم ،خوارش کنم ،زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دل نشین

صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ،از غصه بیمارش کنم

بذری به پایش افکنم ،گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر،کالای بازارش کنم

گوید بیفزا مهر خود،گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای،چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم،جادوی خود گریان کنم

با گونه گون سوگندها،بار دگر یارش کنم

چون یار شد، بار دگر کوشم به آزاری دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

                                                         " سیمین بهبهانی"

صدایم کن صدایم کن صدای تو ترانه است....

صدایم کن صدایم کن صدای تو ترانه است

نفس های تو در گوشم کلامی عاشقانه هست

اگر از بودن و ماندن بدون عشق دلگیرم

صدایم کن به آوازی که من بی عشق میمیرم

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشدار

صدایم کن در آغوشت نگاهم دار

کویرم من اگر گلزار اگر هیچم اگر بسیار

صدایم کن در آغوشت نگاهم دار

صدایم کن صدایم کن صدای تو ترانه است

نفس های تو در گوشم کلامی عاشقانه است

اگر از بودن و ماندن بدون عشق دلگیرم

صدایم کن به آوازی که من بی عشق میمیرم

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار

صدایم کن در آغوشت نگاهم دار

کویرم من اگر گلزار اگر هیچم اگر بسیار

صدایم کن در آغوشت نگاهم دار

کس نمی داند زمن جز اندکی .....

کس نمی داند زمن جز اندکی 

  وز هزاران جرم و بد فعلی، یکی

من همی آن دانم و ستار من 

جرمها و زشتی کردار من

هر چه کردم، جمله ناکرده گرفت

طاعت ناورده، آورده گرفت

نام من در نامه پاکان نوشت 

دوزخی بودم، ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه

شد سفید آن نامه و روی سیاه

آه کردم،چون رسن شد آه من

گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم 

شاد و زفت و فربه وگلگون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون

در دو عالم هم نمی گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ای خدا 

 ناگهان کردی مرا از غم جدا

 گر سر هر موی من گردد زبان   

شکرهای تو، نیاید در بیان

                    تو در جان منی ، من غم ندارم                    

تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد

اگر عشقی تو، سهم من جنون باد

تویی تنها تویی ، تو علت من

تو بخشاینده بی منت من

صداي تو خوب است...

 
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است ...
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم ، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين ، عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را ...
مرا گرم كن ...
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم
من از سطح سيماني قرن مي ترسم
بيا تا نترسم از شهرهايي كه خاك سياهشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در رو به هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد ، صدا كن مرا
و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشتان تو ، بيدار خواهم شد
و آن وقت حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد ...
و آن وقت من ، مثل ايماني از تابش استوا گرم
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد

گر جان به جان من کنی جان و جهان من تویی

گر جان به جان من کنی جان و جهان من تویی
سیر نمیشوم ز تو تاب و توان من تویی
نظری به حال ما کن تا روم به سمت کویت
دیوانه تر از دلم نیست تا شود اسیر رویت
شوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشونی
شوخیه مگه دلو بزنی به دریا عاشقی کنی پرسه نزنی تو شب ها
شوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشونی
شوخیه مگه دلو بزنی به دریا عاشقی کنی پرسه نزنی تو شب ها

چه کنم وجود من با دل تو ساز شد همه دنیای من آن دلبر طناز شد
تو که بی وفا نبودی پر جور و جفا نبودی تو همه وجود مایی تو ز ما جدا نبودی
ز ما جدا نبودی...
شوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشونی
شوخیه مگه دلو بزنی به دریا عاشقی کنی پرسه نزنی تو شب ها
شوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشونی
شوخیه مگه دلو بزنی به دریا عاشقی کنی پرسه نزنی تو شب ها

سکوت سرشار از ناگفته هاست

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

٭٭٭

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
٭٭٭
از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

٭٭٭
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

٭٭٭
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

٭٭٭
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ...

٭٭٭
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
 استواری امن زمین را زیر پای خویش...

٭٭٭
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
 در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

٭٭٭
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما

تو و من

٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

٭٭٭
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم

و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

٭٭٭
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

٭٭٭
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

از رخنه هایش تنفس می کنیم

٭٭٭
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

راهی به جز اینم نیست!

٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

٭٭٭
گذشته می گذرد
حال ،طماع است

آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز

٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید

- تو را و مرا-

نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم

که دریابیشان

سکوت سرشار از ناگفته هاست

ارزش یک انسان

سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود، از افراد حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد؟ دست‌ها همه بالا رفت، او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم.

سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید: هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد؟ دست‌ها همچنان بالا بود..

 

او گفت: خب اگر این کار را بکنم، چه می‌کنید؟

سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد. او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را، از روی زمین برداشت و گفت : کسی هنوز این را می‌خواهد؟ دست‌ها باز هم بالا بود.

سخنران گفت: دوستان من، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم؛ مهم این است که شما هنوز آن را می‌خواهید. چون ارزش آن کم نشده است، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می‌ارزد.

خیلی وقت‌ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید، زمین می‌خوریم، مچاله و کثیف می‌شویم، احساس می‌کنیم که بی‌ارزش شدیم، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد؛ کثیف یا تمیز، مچاله یا تاخورده، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید. 

هزار قناری خاموش در گلوی من...

آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان در توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود


احمد شاملو

برم ...

باید برم کلی کار دارم. دوباره شنبه دوباره زندگی دوباره تلاش و کوشش و خستگی... دوباره ترافیک دوباره زندگی. الان باید برم لباس های شسته شده رو از ماشین لباسشویی بردارم بزارم روی بند خشک بشه صبح اتوکنم و برم دنیال یک هفته‌ی پر کار دیگه برم به جنگ زندگی جنگی که باید به دست بیارم تمام چیزهایی رو که برنامه ریزی کردم. با یاری خدا و امید به ایزد یکتا

 

آمین

امروز عصر...

امروز عصری ناخودگاه دلم یاد بابام رو کرد. بغضی کل وجودمو گرفت رفتم پیش مادرم خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم ولی  فهمید بهش گفتم هر جای خونه بوی بابا رو میده انگار هست اصلا باورم نمیشه نیست لباساش هست ساعتش گوشی موبایلش عینکش همه وسایلش هست حتی رادیویی که همیشه دم دستش بود. هنوزم وقتی میخوام روی صندلیش بشینم میگم صندلی باباس بلند شو. همیشه وقتی میرسیدم خونه بهم میگفت چای تازه دم درست کردم. از وقتی بازنشسته شده بود دائم خونه بود بهم دلگرمی میداد. خیلی سخته جاش خیلی خالیه. خدا همه پدر و مادرها رو حفظ کنه قدرشون رو بدونید. هیچ وقت کاری نکردم سرم داد بزنه همیشه احترامشو داشتم هر چی میخواست انجام میدادم. همیشه سنگ صبورم بود وقتی باهاش درد دل میکردم قشنگ همه حرفام رو گوش میکرد و آخرش میگفت دنیا ارزش نداره ناراحت نباش...

 

خیلی تنهام خیلی

زندگی رفتن و راهی شدن است

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساكت غم خوردن نیست!
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست!
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست!
زندگی خوردن و خوابیدن نیست!
زندگی جنبش جاری شدن است!
زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی كه خدا می داند.
زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف، یادمان باشد اگر گل چیدیم، زندگی با همه وسعت خویش محفل ساكت غم خوردن نیست!
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست!
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست!
زندگی خوردن و خوابیدن نیست!
زندگی جنبش جاری شدن است!
زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغازحیات تا به جایی كه خدامی داند.
زندگی، چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف، یادمان باشد اگر گل چیدیم ، عطر و 
برگ و گل و خار ، همه همسایه ی دیوار به دیوار همند. 

"سهراب سپهری"

در پشت چارچرخه فرسوده ای.....

در پشت چارچرخه فرسوده ای ، کسی خطی نوشته بود:
«من گشته ام نبود!
تو دیگر نگرد ،
نیست!»
این آیه ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه بگوی و مگو، می کشاندمش:
- در جست و جوی آب حیاتی ؟
در بیکران این ظلمات آیا؟
در آرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبالِ عشق؟
دوست؟.........
ما نیز گشته ایم
«وآن شیخ با چراغ همی گشت.....»
آیا تو نیز،-چون او-«انسانت آرزوست؟»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
ویندگی تمامیِ زندگی ست.


هرگز

"نگرد ! نیست"؛ سزاوارِ مرد نیست

 

فریدون مشیری

از تمام رمز و رازهای عشق

از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف،
جزهمین سه حرف ساده ی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی...
راستی
دلم
که می شود..

 

(قیصر امین پور)

درختان می گویند بهار

درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم 
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ... 

 

حسین پناهی

پر كن پياله را....

پر كن پياله را
كاين آب آتشين 
ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد

اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شوند
درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
گردآب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

هان اي عقاب عشق!
از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي 
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي 
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را 


 فریدون مشیری