امروز عصر...
امروز عصری ناخودگاه دلم یاد بابام رو کرد. بغضی کل وجودمو گرفت رفتم پیش مادرم خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم ولی فهمید بهش گفتم هر جای خونه بوی بابا رو میده انگار هست اصلا باورم نمیشه نیست لباساش هست ساعتش گوشی موبایلش عینکش همه وسایلش هست حتی رادیویی که همیشه دم دستش بود. هنوزم وقتی میخوام روی صندلیش بشینم میگم صندلی باباس بلند شو. همیشه وقتی میرسیدم خونه بهم میگفت چای تازه دم درست کردم. از وقتی بازنشسته شده بود دائم خونه بود بهم دلگرمی میداد. خیلی سخته جاش خیلی خالیه. خدا همه پدر و مادرها رو حفظ کنه قدرشون رو بدونید. هیچ وقت کاری نکردم سرم داد بزنه همیشه احترامشو داشتم هر چی میخواست انجام میدادم. همیشه سنگ صبورم بود وقتی باهاش درد دل میکردم قشنگ همه حرفام رو گوش میکرد و آخرش میگفت دنیا ارزش نداره ناراحت نباش...
خیلی تنهام خیلی
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 22:34 توسط چه فرقی میکنه؟؟؟
|