تلفنم رو خاموش کردم....

الان دو روزی هست که موبایلم رو خاموش کردم. کسی رو ندارم که بهم زنگ بزنه مادرم هم که هر روز خودم از محل کارم بهش زنگ میزنم بهش هم گفتم اگر کاری داشتی زنگ بزن محل کار وقتی نبودم بعد ساعت اداری یعنی تو راه خونه هستم پس نگرانی نداره. نه توی تلگرام دوستی دارم که نگرانم باشه نه حوصله پیام‌های تبلیغاتی و سایت های خبری هر چی کانال بود رو حذف کردم یعنی بعد از این که  تلگرام اومد یکی از بچه های دوران تحصیل شروع کرد همه رو عضو کردن و شماره بقیه رو گرفتن و آوردن تو کانال به اصطلاح بچه‌های فلان دانشگاه. دیگه خسته شده بودم یکی میرفت مهمانی عکس میزاشت منو فلانی یهویی خلاصه مشکلات خاص خودشو داشتن این گروهها منم دیروز دل رو زدم به دریا همه رو پاک کردم و از همشون به قول معروف لفت دادم فقط تلگرام بابام رو نبستم چون کلی عکس و خاطره داخلش بود که برام ارزشمنده و یادآور روزهایی که با پدرم داشتم.

گوشی رو خاموش کردم و قصد هم ندارم دیگه همراهم باشه نهایتش اینه بیرون میخوام جایی زنگ بزنم از تلفن عمومی زنگ میزنم یعنی جایی رو ندارم که زنگ بزنم. هر کسی هم که کارم داشته باشه میتونه ایمیل بزنه اینطوری بهتر  نیست؟ من که فکر میکنم بهتره

نظر شما چیه دوستان؟

امروز (اربعین)...

سلام دوستان عزیزم

امروز که اربعین بود صبح ساعت 11 بیدار شدم!!! مادرم گفت باید بریم خونه خاله که نذری دارن. گفتم باشه مادر بریم ساعت حدود 12 بود که راه افتادیم وقتی رسیدیم دیدم دم در خونه خاله مردم جمع شدن خلاصه هر چند دقیقه در باز میشد و مردمی که پشت در بودن غذا میگرفتن و میرفتن. من و مادرم رفتیم تو پارکینگ منم با اقوام سلام‌علیک کردم و بهم مقداری ته دیگ تعارف کردن که اندازه 2 بند انگشت برداشتم که دستشون رو رد نکنم. پخش غذا که تموم شد رفتیم بالا که با چای از ما پذیرایی کردن. حدود ساعت 3 بود همینطوری به مادرم گفتم که بریم سرخاک بابا؟ بلافاصله بدون این که چیزی بگه گفت بریم!!! تعجب کردم چون بعضی وقت‌ها دلش نمیومد به خاطر ترافیک بریم میگفت اذیت میشی ولی امروز بلافاصله قبول کرد. خلاصه با خاله‌ رفتیم تو مسیر بهشت زهرا که چشمتون روز بد نبینه!!! به قدری ترافیک بود که انگار پنجشنبه آخر سال هست. خدا رو شکر قطعه‌ای  که پدرم دفن هستن شماره 66 هست که بلافاصله بعد از این که وارد بهشت زهرا میشی سمت راست. خلاصه دقیقا یک ساعت و نیم طول کشید از خونه خالم تا بهشت زهرا!!! خیلی ترافیک بدی بود. ساعت حدود پنج و ربع بود که از سرخاک پدرم رفتیم به سمت قبر پدر بزرگ و مادربزرگم و شوهر خالم که روبروی قطعه 66 یعنی 70  بود. اونجا هم یک ربع  نشستیم و پنج و نیم راه  افتادیم به سمت خانه خاله که ایشون رو برسونیم که دیدیم همون ترافیکی که موقع اومدن بود دوباره تکرار شد!!! حالا در مسیر برگشت. هیچی دیگه الان تازه نیم ساعت هشت رسیدیم و خسته ولی حسابی سبک شدم. خدا همه پدرها و مادرها رو نگه داره وقتی رسیدم بالای قبر پدرم ناخودآگاه گفتم سلام بابا که بغضم ترکید و شروع کردم گریه کردن. بعد برای این که مادرم راحت باشه گالن آبی که همیشه تو ماشین دارم رو برداشتم و قبرهای اطراف رو میشستم که یک دفعه اقوام یکی از اموات آمد گفت آقا شما ایشون رو میشناسید؟؟؟ گفتم نه خدا رحمتشون کنه من هر موقع میام سرخاک پدرم قبر همسایه‌هاشون رو هم میشورم. گفت خدا  پدرتون رو بیامرزه منم متقابلا تشکر کردم. بعد رفتم روی یکی از قبرها نشستم و یک عدد سیب که بهم تعارف کرده بودن رو خوردم. خیلی حس خوبیه بهشت زهرا رفتن یعنی میتونی هر چی که دل تنگت میخواد بگی همشون هم گوش میدن و هیچ کسی هم امر و نهی نمیکنه یا قضاوتت نمیکنه بعد وقتی آسمون رو نگاه میکنی با خودت میگی جسمشون این زیر خاک هست و روحشون اون بالا تو آسمون. بعد با خودت میگی خوب من این وسط چیکاره هستم؟؟؟ 

خلاصه بگم کلی سبک میشی. مادرم بنده خدا وقتی سوار ماشین شد کلی تشکر کرد ازم گفتم مادر من بابای منم هست گفت باشه ولی روز تعطیل بود دوست  داشتی استراحت کنی گفتم مادر این حرف نزن بابا طلبیده بود امروز بیاییم. خیلی حال خوبی داشتم. 

 

چندروزی بود چیزی نمی‌نوشتم چون مطلب خاصی نبود فقط خونه و محل کار ولی امروز روز متفاوتی برام بود. ممنون که مطلبم رو خوندید.

 

شب همگی خوش

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود

چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم

بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود

چون ابر سبک بالان  می باری و می بارم

من دردِ محبت را هرگز به تو نسپردم

این عقده ی دیرین را میدانی و می دانم

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی

این قصه ی غمگین را میخوانی و می خوانم

من آن موجم که آرامش ندارم....

من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گزارم


نمیمانم به یکجا . بی قرارم


سفر یعنی من و گستاخی من


همیشه رفتن و هرگز نماندن


هزاران ساحل و نادیده دیدن


به پرسشهای بی پاسخ رسیدن


من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی . حصار بی حصارم


ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست


همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست


صدای زنده بودن در خروشم


به ساحل چون میآیم . خموشم


به هنگامی که دنیا فکر ما نیست


برای مرگ هم در خانه جا نیست


اگر خاموش بشینم روا نیست


دل از دریا بریدن کار ما نیست


من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی . حصار بی حصارم


ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست


همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست


من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گزارم


نمیمانم به یکجا . بی قرارم

بچه که بودیم.....

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،

حالا که بزرگیم چه دلهای کوچیکی...

کاش دلامون به بزرگی بچگی بود،

کاش برای حرف زدن نیاز به صحبت کردن نداشتیم...کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود.

کاش قلب ها در چهره بود...حالا اگر فریاد هم بزنی کسی نمیفهمه،و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم.

اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!

سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیه که هیچ کس نفهمه!

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست...

ناگفته هایی که گفتنش یک دردر نگفتنش هزار درد دارد.

دنیا رو ببین!

بچه که بودیم بارون همیشه از آسمون میومد،

حالا بارون از چشمامون میاد!

بچه که بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند،

بزرگ که شدیم هیچ کس نمیبینه...

بچه که بودیم توی جمع گریه میکردیم،

بزرگ که شدیم توی خلوت...

بچه که بودیم راحت دلمون نمیشکست،

بزرگ که شدیم خیلی آسون دلمون میشکنه....

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود،

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن بچگی رو داریم...

بچه که بودیم همه رو تا 10 دوست داشتیم،

بزرگ که شدیم بعضی هارو اصلا دوست نداریم ، بعضی هارو کم و بعضی هارو بی نهایت....

بچه که بودیم قضاوت نمیکردیم همه یکسان بودن،

بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه ی دوست داشتنمون تغییر کنه...

کاش هنوزم همه رو به اندازه ی 10 همون بچگی دوست داشتیم...

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم یک ساعت بعد یادمون میرفت،

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها یادمون میمونه و آشتی نمیکینیم...

بچه که بودیم گاهی با یه تکه نخ سرگرم میشدیم،

بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمیکنه....

بچه که بودیم بزرگ ترین آرزومون داشتن یک چیز کوچک بود،

بزرگ که شدیم کوچک ترین آرزو داشتن بزرگترین چیزهاست....

بچه که بودیم درد دلهارو به ناله ای میگفتیم همه میفهمیدن،

بزرگ که شدیم درد دلها رو به صد زبان میگیم هیچکس نمیفهمه....

بچه که بودیم تو بازی هامون همش ادای بزرگ ترهارو در میاوردیم،

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی....

بچه که بودیم بچه بودیم،

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ،دیگه همون بچه هم نیستیم...!

بچه که بودم فکر میکردم که.......

بچه که بودم فکر میکردم که

پدر ها و مادر ها مثل ساعت شنی هستند 

تمام که بشوند 

برشان میگردانی 

از نوع شروع میشوند 

بعد ها فهمیدم 

پدرها و مادرها 

مثل مداد رنگی هستند 

دنیایت را رنگ می کنند و کوچک می شوند 

تا زندگیت را زیبا کنند 

کاش زودتر 

کسی راستش را به من گفته بود 

پدرها و مادر ها 

مثل قند می مانند 

چای زندگی ات را که شیرین بکنند 

خودشان تمام می شوند

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند
بزرگ شدم
دیدم، شنیدم، رفتم، آمدم
و یاد گرفتم
نه...
آدمها نیش میزنند
هر چقدر صمیمی تر،عزیزتر
نیششان سمی تر
یاد گرفتم اعتماد کنم،نیش میخورم
دل ببندم،نیش میخورم
ساده باشم،نیش میخورم
پر احساس باشم نیش میخورم
آدما،سنگدلند
بیرحمند
آرام نزدیکت میشوند
محرمت میشوند
عزیزت
همراهت
عشقت میشوند
تا هستند خوبند،مهربانند
اما کافیست خیال رفتن کنند
و تو نخواهی
ساز بزنند و تو نرقصی
آنوقت بیخ همان گلویی را که بارها بوسیده اند
نیش میزنند
نیشی عمیقُ کشنده
و می روند
و از همان موقع
تا آخر عمرت دردِ بی درمان میشوی
بی سرو سامان میشوی
گلویت ورم میکند
نفس که میکشی تیر میکشد
دستت را رویش که میکشی
تمامش زخم است
نیش است
درد است
"بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند".

آدما آی آدما آدما آی آدما......

آدما آی آدما آدما آی آدما
ببینین زندگی رو چه بی وفاس ببینین
ببینین رفتن گل چه بی صداس
دست رفاقت نمیدین حرف صداقت نمیگین
باز میگیرین بهونه شکوه از این زمونه
کاشکی میشد میگفتین
کاشکی میشد میگفتین حرفای عاشقونه

سرم رو روی شونت میگذاشتم

گل بوسه روی موهات میکاشتم
برات هر لحظه حرف تازه داشتم
برات هر لحظه شعری میسرودم
یکی یکدونه قلب تو بودم
یکی یکدونه قلب تو بودم

برات روزی صدا و ساز بودم
طنین دلکش اواز بودم
میون جمله های عاشقونه
منم اونکه برات همراز بودم
برام از عشق عاشقها میگفتی
از عاشق بودن دلها میگفتی
برام از عشقو احساس خدایی
برام از خوبی دنیا میگفتی

سرم رو روی شونت میگذاشتم

گل بوسه روی موهات میکاشتم
برات هر لحظه حرف تازه داشتم
برات هر لحظه شعری میسرودم
یکی یکدونه قلب تو بودم
یکی یکدونه قلب تو بودم

نمیدونم چرا از من گذشتی
همه پلها رو پشت سر شکستی
نمیدونم پر مرغای عشقو
چرا کنج قفس پاشون شکستی
بیا تا عشقو تو چشمات ببینم
برات هرچی گل سرخه بچینم
بیا زیرو بم فریاد من شو
یکی شو با منو همراز من شو

سرم رو روی شونت میگذاشتم

گل بوسه روی موهات میکاشتم
برات هر لحظه حرف تازه داشتم
برات هر لحظه شعری میسرودم
یکی یکدونه قلب تو بودم
یکی یکدونه قلب تو بودم

از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم

از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی در میابم
عشقی ست که آرزوی همگان است
از کشمکش های دائمی احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی در می یابم، آرزوی باهم بودن است
از جنگ برای آن که فقط جانی به در برم
احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی دریافته ام
چیزی ست که در این بازی نهفته

 

 

خانم مارگوت بیکل /ت: احمدشاملو

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی


خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

... 
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است


بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی


قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز


ورای حد تقریر است شرح آرزومندی


الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور


پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی


جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست


ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی


همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی


دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی


در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است


خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی


به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند


سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی