سلام دوستان عزیزم

امروز که اربعین بود صبح ساعت 11 بیدار شدم!!! مادرم گفت باید بریم خونه خاله که نذری دارن. گفتم باشه مادر بریم ساعت حدود 12 بود که راه افتادیم وقتی رسیدیم دیدم دم در خونه خاله مردم جمع شدن خلاصه هر چند دقیقه در باز میشد و مردمی که پشت در بودن غذا میگرفتن و میرفتن. من و مادرم رفتیم تو پارکینگ منم با اقوام سلام‌علیک کردم و بهم مقداری ته دیگ تعارف کردن که اندازه 2 بند انگشت برداشتم که دستشون رو رد نکنم. پخش غذا که تموم شد رفتیم بالا که با چای از ما پذیرایی کردن. حدود ساعت 3 بود همینطوری به مادرم گفتم که بریم سرخاک بابا؟ بلافاصله بدون این که چیزی بگه گفت بریم!!! تعجب کردم چون بعضی وقت‌ها دلش نمیومد به خاطر ترافیک بریم میگفت اذیت میشی ولی امروز بلافاصله قبول کرد. خلاصه با خاله‌ رفتیم تو مسیر بهشت زهرا که چشمتون روز بد نبینه!!! به قدری ترافیک بود که انگار پنجشنبه آخر سال هست. خدا رو شکر قطعه‌ای  که پدرم دفن هستن شماره 66 هست که بلافاصله بعد از این که وارد بهشت زهرا میشی سمت راست. خلاصه دقیقا یک ساعت و نیم طول کشید از خونه خالم تا بهشت زهرا!!! خیلی ترافیک بدی بود. ساعت حدود پنج و ربع بود که از سرخاک پدرم رفتیم به سمت قبر پدر بزرگ و مادربزرگم و شوهر خالم که روبروی قطعه 66 یعنی 70  بود. اونجا هم یک ربع  نشستیم و پنج و نیم راه  افتادیم به سمت خانه خاله که ایشون رو برسونیم که دیدیم همون ترافیکی که موقع اومدن بود دوباره تکرار شد!!! حالا در مسیر برگشت. هیچی دیگه الان تازه نیم ساعت هشت رسیدیم و خسته ولی حسابی سبک شدم. خدا همه پدرها و مادرها رو نگه داره وقتی رسیدم بالای قبر پدرم ناخودآگاه گفتم سلام بابا که بغضم ترکید و شروع کردم گریه کردن. بعد برای این که مادرم راحت باشه گالن آبی که همیشه تو ماشین دارم رو برداشتم و قبرهای اطراف رو میشستم که یک دفعه اقوام یکی از اموات آمد گفت آقا شما ایشون رو میشناسید؟؟؟ گفتم نه خدا رحمتشون کنه من هر موقع میام سرخاک پدرم قبر همسایه‌هاشون رو هم میشورم. گفت خدا  پدرتون رو بیامرزه منم متقابلا تشکر کردم. بعد رفتم روی یکی از قبرها نشستم و یک عدد سیب که بهم تعارف کرده بودن رو خوردم. خیلی حس خوبیه بهشت زهرا رفتن یعنی میتونی هر چی که دل تنگت میخواد بگی همشون هم گوش میدن و هیچ کسی هم امر و نهی نمیکنه یا قضاوتت نمیکنه بعد وقتی آسمون رو نگاه میکنی با خودت میگی جسمشون این زیر خاک هست و روحشون اون بالا تو آسمون. بعد با خودت میگی خوب من این وسط چیکاره هستم؟؟؟ 

خلاصه بگم کلی سبک میشی. مادرم بنده خدا وقتی سوار ماشین شد کلی تشکر کرد ازم گفتم مادر من بابای منم هست گفت باشه ولی روز تعطیل بود دوست  داشتی استراحت کنی گفتم مادر این حرف نزن بابا طلبیده بود امروز بیاییم. خیلی حال خوبی داشتم. 

 

چندروزی بود چیزی نمی‌نوشتم چون مطلب خاصی نبود فقط خونه و محل کار ولی امروز روز متفاوتی برام بود. ممنون که مطلبم رو خوندید.

 

شب همگی خوش